مهراد | دیوانه جانی

مهراد | دیوانه جانی

تو جانِ دلی… درمانِ دلی یک ماهیِ پیدا شده؛ در آبِ گلی تو ماهِ منی… دلخواهِ منی… زیباییِ این قصه ی کوتاهِ منی دیوانه ی جانی! دلبسته ی آن عشق و دلِ توست؛ جهانی دیوانه ی جانی! وابسته ی چشمانِ تو شد؛ روح و روانی عشق است، کنارت… از چشمِ من؛ احساسِ دلم را چو بخوانی دیوانه ی جانی عشقم؛ چه بخواهی چه نخواهی، تو همانی دیوانه ی جانی! دیوانه ی جانی دیوانه منم من که حواسم به تو؛ پرت است دیووانگی از عشقِ تو؛ در عشقِ تو شرط است ای بی خبر از حال و هوای منِ عاشق تو موجی و من، تخته ی جا مانده ز قایق دیوانه ی جانی! دلبسته ی آن عشق و دلِ توست؛ جهانی دیوانه ی جانی! وابسته ی چشمانِ تو شد؛ روح و روانی عشق است، کنارت از چشمِ من؛ احساسِ دلم را چو بخوانی دیوانه ی جانی عشقم؛ چه بخواهی چه نخواهی، تو همانی دیوانه ی جانی! دیوانه ی جانی

نوشته های مشابه