تو جانِ دلی… درمانِ دلی
یک ماهیِ پیدا شده؛ در آبِ گلی
تو ماهِ منی… دلخواهِ منی… زیباییِ این قصه ی کوتاهِ منی
دیوانه ی جانی! دلبسته ی آن عشق و دلِ توست؛ جهانی
دیوانه ی جانی! وابسته ی چشمانِ تو شد؛ روح و روانی
عشق است، کنارت…
از چشمِ من؛ احساسِ دلم را چو بخوانی
دیوانه ی جانی
عشقم؛ چه بخواهی چه نخواهی، تو همانی
دیوانه ی جانی! دیوانه ی جانی
دیوانه منم
من که حواسم به تو؛ پرت است
دیووانگی از عشقِ تو؛ در عشقِ تو شرط است
ای بی خبر از حال و هوای منِ عاشق
تو موجی و من، تخته ی جا مانده ز قایق
دیوانه ی جانی! دلبسته ی آن عشق و دلِ توست؛ جهانی
دیوانه ی جانی! وابسته ی چشمانِ تو شد؛ روح و روانی
عشق است، کنارت
از چشمِ من؛ احساسِ دلم را چو بخوانی
دیوانه ی جانی
عشقم؛ چه بخواهی چه نخواهی، تو همانی
دیوانه ی جانی! دیوانه ی جانی