ایا می دانید چگونه موفقیت را به دست آوریم؟

همه ما یک سوال بزرگ در سرمان داریم: “چطور می‌شود موفق شد؟” راستش را بخواهید، خیلی‌ها فکر می‌کنند اگر فقط زحمت بکشند، همه چیز درست می‌شود. ولی ببینید، اگر زحمت کشیدن به تنهایی جواب می‌داد، الان معلم‌های عزیز ما باید تعطیلات عید را در جکوزی‌های طلاکاری‌شده می‌گذراندند! از آن طرف هم اگر فقط استعداد داشتن کافی بود، نباید توی مترو این همه خواننده‌های خوش‌صدا و گیتاریست‌های حرفه‌ای می‌دیدیم که با یک کلاه سکه روی زمین نشسته‌اند.

ایا می دانید چگونه موفقیت را به دست آوریم؟
ایا می دانید چگونه موفقیت را به دست آوریم؟

موفقیت‌های بزرگ، مخصوص آدم‌هایی است که حاضر نیستند به کمتر از “سه چیز” که در آن تصویر معروف کنار هم چیده شده راضی شوند. حرف زدن از این سه‌تا راحت است، ولی پیاده کردنشان توی زندگی واقعی، کار هر کسی نیست.

ببینیم چرا خیلی از ما توی این دام می‌افتیم:

حالتی که عاشق کارت نیستی

آدم‌های زیادی را می‌شناسم که حقوق خوبی می‌گیرند، اما صبح که از خواب بیدار می‌شوند، انگار می‌خواهند بروند زندان. کارشان شده یک جور وظیفه اجباری برای زنده ماندن. این وسط رویاهایشان دارد آرام‌آرام توی بایگانی ذهنشان خاک می‌خورد و آخر ماه هم پولی که درآورده‌اند را خرج می‌کنند تا یک ذره شادی بخرند. انگار که شادی را قسطی از بیرون تهیه می‌کنند، چون درون خودشان خبری از آن نیست.

حالتی که کسی تشویقت نمی‌کند

این شاید از همه بدتر باشد. حس می‌کنی داری تمام توانت را می‌گذاری اما انگار نه انگار. کسی نمی‌بیند، کسی نمی‌گوید “دمت گرم”. تازه از بخت بد، آدم‌هایی را دور و برت می‌بینی که یک دهم استعداد تو را هم ندارند، اما انگار دنیا روی سرشان دست می‌زند. اینجاست که با خودت می‌گویی زندگی خیلی بی‌انصاف است و از این همه انتظار کشیدن خسته می‌شوی.

حالتی که در آن کار هیچ استعدادی نداری

این وضعیت شبیه شنا کردن خلاف جهت آب است. ناامیدانه دست و پا می‌زنی که حداقل یک قدم جلو بروی، اما توی دلت هم می‌دانی که حریف بقیه نخواهی شد. اگر کاری را که می‌کنی دوست داشته باشی، آن شادی درونی خودش یک موتور محرکه قوی است. همان حلقه گمشده‌ای که خیلی از شاغل‌ها دنبالش می‌گردند.

فکر می‌کنید استیو جابز صبح‌ها با اکراه می‌رفت سر کار؟ یا موزیسینی را سراغ دارید که از ساز زدن بدش بیاید؟ یا نویسنده‌ای که حاضر باشد هر کاری کند جز نوشتن؟ اگر نشسته‌اید تا اول موفق شوید و بعد شاد شوید، باید بگویم راه را کاملاً برعکس می‌روید. **اول باید از ته دل شاد و عاشق کاری که می‌کنید باشید، بعد موفقیت خودش سراغتان می‌آید.** موفقیت سهم آدم‌های خلاق و جسوری است که جرات می‌کنند یک مسیر منحصربه‌فرد را بروند.

مهارتِ معمولی کافی نیست، باید از حاشیه امنت بزنی بیرون

“مهارت” چیز خوبی است، ولی برای موفقیت‌های چشمگیر، به “مهارت‌های خارق‌العاده” نیاز داری. و این مهارت‌ها توی همان نقطه امن و راحت همیشگی‌ات پیدا نمی‌شوند. باید پا را فراتر بگذاری.

بیایید با هم صادق باشیم. فرض کنید یک موسیقی‌دان فوق‌العاده هستید. خب که چی؟ جهان پر است از نوازندگان چیره‌دستی که بیکار توی خانه نشسته‌اند و برای گربه‌شان ساز می‌زنند! برای اینکه دیده بشوی، باید کاری کنی که تحسین دیگران را برانگیزی. یعنی یا باید یک ویدیوی جذاب و متفاوت از خودت منتشر کنی، یا بتوانی با ستاره‌های آن حوزه ارتباط بگیری. اگر خودت بلد نیستی این کارها را بکنی، باید بروی دنبال کسی که بلد باشد برایت جور کند.

موضوع بعدی، تمرین مداوم و فرار نکردن از سختی است

مغز ما به طرز غریضی عاشق راحتی است. تا یک کار سخت و فکری پیش می‌آید، ذهنت شروع می‌کند به حواس‌پرت کردن تو. می‌خواهد تا جایی که می‌شود از اصل مطلب فرار کند. اگر واقعاً با خودت روراست باشی، می‌بینی که هیچ چیز جز همین لحظه و کاری که الان باید انجام بدهی، اهمیت ندارد.

اولش قرار است با خودخواهی‌ها و بهانه‌هایت بجنگی و بعدش نوبت فداکاری‌های عاطفی و کنار گذاشتن ترس‌هایت می‌رسد. اگر با حقیقت روبه‌رو نشوی، هیچ چیز تغییر نمی‌کند. ممکن است مجبور شوی چیزی را که ده سال برایش عرق ریخته‌ای و خیال می‌کردی هدفت است را رها کنی تا یک جای بهتر برسی.

در نهایت، موفقیت نه یک راز سربسته، که یک انتخاب شخصی و نسبتاً ساده است. فقط یک شرط دارد: باید خودت را تا مرز توانمندی‌های واقعی‌ات هل بدهی.

نوشته های مشابه