خانه / خاطرات / خاطرات مدرسه و دانشگاه

خاطرات مدرسه و دانشگاه

دوران مدرسه و دانشگاه از جذاب ترین دوران هایی است که هر فرد در زندگی خود تجربه می کند.
از جمع های دوستانه گرفته تا شیطنت ها و سر به سر معلم و استاد گذاشتن ها و زندگی در خوابگاه دانشجویی و …
کمتر کسی پیدا می شود که صحبت از خاطرات مدرسه و دانشگاه پیش بیاید و او خاطره ای برای تعریف کردن نداشته باشد.
دوران شیرین مدرسه و دانشگاه پر از خاطرات خنده دار و بامزه ای است که هربار یادشان می افتیم دلمان برای آن روزها تنگ می شود.

خاطرات مدرسه و دانشگاه خودت رو بنویس …

خاطرات ارزش شنیده شدن را دارند چرا که مملو از حس خوب و تجربه هستند؛
در این بخش از سایت باارزش علاوه بر خواندن خاطرات سایر کاربران ، می توانید خاطره ی شنیدنی خود از دوران مدرسه و دانشگاه تان را با دیگران به اشتراک بگذارید.
بی صبرانه منتظر شنیدن خاطرات شما هستیم.

7 نظر

  1. یادتونه که وقتی به دفتر و اتاق دبیران میرفتیم تعدادی بیشماری از سلاح های سرد رو با ترس و وحشت نگاه میکردیم ، مثل : شیلنگ نازک ، سیم تلفن ،‌سیم مفتولی ،‌ شیلنگ ضخیم ، چوب و …. که هر کدوم سلاح شخصی یکی از معلم ها با توجه به سلیقه هاشون بود!
    فکر کنم اگه قانون اجازه میداد از فرداش اسلحه ، شوکر ، اشک آور و صندلی برقی هم میاوردن!!!

  2. کلاس سوم که بودم داشتم تو حیاط چرخ میزدم . ییهو یه دست سنگین خورد پس کلم. شوکه شدم. جاتون خالی ناظم بود ، و تا دفتر با پس گردنی و لگد منو همراهی کرد
    -گفتم :آقا برا چی میزنی مگه چیکار کر…
    – با کمال لطافت گفت : خفه شو بووووووووووق

    رسیدیم دفتر یه پسره بود سرشو بسته بودن ، صورتشم خونی بود گریه میکرد.
    – ناظمه بهش گفت همینه؟
    – پسره گفت : نه آقا این نیست
    – بعد ناظمه به من گفت : برو تو حیاط ، میدونستم تو پسر خوبی هستی!

  3. زمانی که کلاس سوم بودم ریاضیاتم اصلاٌ خوب نبود به همین خاطر تو یکی از امتحانات ریاضی که تو ماه محرم برگزار شده بود ورقه رو سفید سفید به معلم دادم . هفته بعد که معلم با یه شیلنگ ورقه ها رو میداد یهو اسم منو صدا کرد !!!! منم کم مونده بود که از ترس سکته کنم یواش یواش رفتم سمت معلم و معلم با صدای بلند ازم پرسید بچه چرا درساتو نخوندی شنگول !! زود باش جواب بده !
    من از ترس زیادی که داشتم دروغکی گفتم که تو عروسی بودیم!!!‌
    معلم با عصبانیت بیشتری روم داد زد و گفت بیشعور مگه تو ماه محرم هم عروسی میکنن؟؟؟؟ بعد من متوجه گندی که زدم شدم و معلم هم با شیلنگ مثل شمشیرش حسابی منو گوشمالی داد و بعد از اون اتفاق سعی کردم تو دروغ گفتن یکم مهارت کسب کنم !!!

  4. من کل دوران مدرسه فقط به این ذوق و شوق میرفتم سر کلاسا که زودی تموم شن و موقع برگشتن از مدرسه از یه درشکه چی که نزدیک مدرسه لواشک و آلبالو و اینا می فروخت یکم هله هوله بگیرم???
    یه روز که خوشحال داشتم در حال برگشتن لواشک میخوردم یهو یه پسر بچه ی شیطون از خدا بی خبر دوید سمتم و لواشک رو قاپید و در رفت !!!???
    من که چن دقیقه فقط سر جام خشکم زه بود بعدش هم که کل راه رو با گریه برگشتم خونه
    تو خونه بعد کلی گریه و زاری بهم دلداری دادن که اشکال نداره فردا دوباره باز میری لواشک میخری ولی غافل از اینکه دیگه هیچوقت اون درشکه چی رو اونجا ندیدم?
    بچه هر کجا هستی بدون که حلالت نکررررررردم ?

  5. من یه خاطره دارم که بیشتر به سوتی شبیهه تا خاطره
    سال دوم دبیرستان یه معلم دینی و قرآن داشتیم که فامیلیشو یادم نمیاد!اوایل سال تو صحبتاش یه جا میخواست مثالی برامون بزنه .اولش گفت: مثلا من نوعی و…
    من تا آخر سال فکر میکردم فامیلیش نوعیه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.