خانه / خاطرات / خاطرات اشنایی و ازدواج

خاطرات اشنایی و ازدواج

سنت الهی و مقدس ازدواج از شیرین ترین اتفاق های موجود در زندگی هر شخص است.
خداوند متعال همه چیز را جفت آفریده و اشرف مخلوقات نیز از این قاعده مستثنی نیست.
همه ی انسان ها در بازه ای از زندگی خود جای خالی شریک زندگی مناسب برای خود را حس میکنند.
بعضی ها آستین بالا می زنند و برای یافتن نیمه ی گمشده ی خود دست به کار می شوند؛
بعضی ها هم منتظر می مانند تا سرنوشت کسی را که برایشان مقرر کرده است را سر راهشان قرار دهد.
آشنایی ، خواستگاری ، نامزدی ، ازدواج ، بارداری و بچه داری زوجین مملو از خاطرات شیرین است.
مسیر تحقق همه ی اتفاقات مربوط به تشکیل زندگی مشترک پر از خاطرات اشنایی و ازدواج می باشد.

خاطرات اشنایی و ازدواج خود را با دیگران به اشتراک بگذارید …

خاطرات باارزش اند و تعریف کردن خاطرات خود و شنیدن خاطرات دیگران بسیار جذاب است؛
چرا که علاوه بر سرگرم شدن می توان از تجربیات یکدیگر بهره برد و در زندگی شخصی از آنها استفاده کرد.
خاطرات اشنایی و ازدواج نیز برای همه ی افراد منحصر بفرد و خاص است.
شنیدن این قبیل خاطرات نیز نه تنها جالب و سرگرم کننده است ، بلکه پر از تجربیات مفید است.

نحوه ی آشنایی زن و شوهر ، مراسم خواستگاری ، ازدواج و زندگی مشترک مملو از خاطرات شیرین و خنده داری است که می توانند برای هر شنونده ای جذاب باشند.
در این پست می توانید تجربیات و خاطرات اشنایی و ازدواج کاربران را خوانده و لذت ببرید.
خاطراتی مثل محل و نحوه ی آشنایی زوجین و سختی های رسیدن به هم و …
بی شک شما هم در صورتی که متأهل باشید خاطرات اشنایی و ازدواج جذابی برای تعریف کردن دارید.
اگر مایلید می توانید در این بخش از سایت باارزش خاطرات آشنایی و ازدواج خود را بنویسید…

baarzesh.net

سایت باارزش

خرید از سایتهای خارجی ایران شیک

یک نظر

  1. با سلام و نمیخوام وقتو تلف کنم به همین خاطر میرم سر اصل مطلب!
    5 سال پیش تو دانشگاه که ترم سوم بودم یکی از پسرای دانشکاه از دوست صمیمی من خوشش اومد همیشه دنبال ما راه میفتاد تا با دوستم صحبت کنه تا اینکه یه روز به طور اتفاقی یکی از دوستاش هم با اون بود و اون روز اون از من خوشش اومد دوستم با پسره بهم زد ولی منو شوهرم یک دل نه صد دل از هم خوشمون اومد. هنوز یک هفته از آشناییمون نگذشته بود که تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم ولی می دونستیم که خانواده هامون مخالفت می کنن برای همین تصمیم گرفتیم با هم بریم مشهد و دعا کنیم به هیچ چیز دیگه هم فکر نمی کردیم دو روز از کلاس غیبت کردیم و با هم رفتیم مشهد و همش تو حرم بودیم و دعا می کردیم خیلی روز خوبی بود. یه روزه رفتیمو برگشتیم بعد زنگ زدیم به خانواده هامون خانواده ی من که گفتند تا پسره رو نبینن نظر نمیدن ولی خانواده ی شوهرم به شدت مخالفت کردند. همسرم که مخالفت اونا رو دید رفت و برای من یه سرویس طلا و یه دست لباس خرید بعد زنگ زد به خانوادش و گفت من دارم عروستون رو میارم به زور منو برد پیش خانواده اش، منم جرات نکردم به خانواده ام چیزی بگم. وقتی رسیدیم اونجا همه ی خانوادش جمع شده بودن تا منو ببینند مادر شوهرم که مطمئنم دوست داشت پاشه منو بکشه اما شوهرم به هیچ کس اجازه نمی داد حتی با من تند حرف بزنن. این ماجرا هم گذشت اما مادر شوهرم مخالف بود می گفت پسرم هنوز بچه است البته اینو بگم که اون زمان همسرم 19 سال و من 20 سال داشتم. همسرم بارها بدون دعوت به منزل ما هم اومد و با پدرم ، برادرهام و شوهر خواهرم صحبت کرد تا اینکه خانوادم پس از یک تحقیق مختصر متوجه شدند که همسرم فرد مناسبی برای منه. خلاصه اینکه بعد از چند ماه مادر شوهرم هم کوتاه اومد و ما با هم ازدواج کردیم الان هم 5 ساله که داریم با هم زندگی میکنیم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر هیچ مشکلی هم با هم نداریم دیگران هم با ما مشکلی ندارن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.